خرید بک لینک
به نام خدا فاطمه که جای خود دارد، برای عروسی خودم هم آتلیه نرفتم. به نظرم آتلیه رفتن هم از آن مد های موسمی است که در این چندسال فراگیر شده و چندسال دیگر همان طور که الان به مدل عینک و شلوار و مانتوهای قبل انقلاب مثلا، می خندیم، از مد می افتد. که خب حالا چه اصراری بود سی تا عکس در یک زمان، با یک لبا

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 11:02

به نام خدا یک وقتی، چندسال پیش، یک متنی نوشته بودم درباره اینکه دوران قبل بچه داری مثل سه ماه تعطیلی است. بهترین فرصت برای اینکه هرکاری دلت می خواهد بکنی، همه برنامه های توی ذهنت را پیاده کنی... و با همه اینها هیچ کار نمیکنی و باز مهر می آید و روز از نو. آن روزها همه اینها را می دانستم، این روزهایم

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:54

به نام خدا من و فاطمه هم سن بودیم. با یک نسبت فامیلی نزدیک. هیچ وقت ولی هم را دل سیر ندیده بودیم. جز یکی دوتا عکس قدیمی که در آنها یکی دوساله ایم و کنار هم نشستیم، آخرین خاطره ای که از او دارم هم بازی شادی بود که با دوچرخه اش حیاط خانه مامان بزرگ را دور می زد که یک دفعه از در باز حیاط مادرش آمد تو

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 19:55

افسردگی، افسردگی ... که این روزها ورد زبان همه است، اسم دینی اش می شود همین: مریضی قلب.

بروم دنبالش بگردم لابه لای متون.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:16 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:51

به نام خدا منزل یکی از دوست های دور دعوت شده ام افطار. دعوت که نه. به یاسمین گفته اند اگر خواهرت هم مشهد بود بگو بیاید. همین قدر راحت و بی تکلف. بعد هم که فهمیدند من مشهدم نه زنگی نه پیامکی نه تلگرامی... خب، اولش خواستم نروم به چندتا دلیل که یکیش هم همین نوع دعوت بود. بعد از تکبرم بدم آمد و گفتم می

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:51

به نام خدا یاسمین دارد می رود. دوباره و معلوم نیست برای چندسال دیگر. از دستش عصبانیم. ناراحتم. و برایش مهم نیست. می گویم بعد این چند سال چی؟ راحت می گوید یک کشور دیگه! تا کی؟ ... از دست مامان و پدر عصبانیم که به این راحتی پذیرفته اند. حرص میخورم و غر میزنم که پس من هم میروم.. اصلا هیچ وقت از تهران

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:51

به نام خدا نشانه ها را دنبال می کنم. میان ملغمه همه خصوصیت های خوب و بدم، یک ویژگی اگر باشد که همیشه به دردم خورده، همین است. اینکه نشانه ها را دنبال می کنم. مثل عصر بی حوصله و روزه دار دیروز که از کلافگی نشستم پای برنامه جهان آرا. اسم بحرین را که شنیدم گوش هایم تیز شد و کنترل را برداشتم تا صدایش

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:51

به نام خدا کردستان ولی یک ایراد بزرگ داشت: همه چیز را به قبل و بعد از خودش تقسیم می کرد. مثل راه رفت که با دیدن سبزه های اطراف جاده و مزرعه های گل زرد ذوق می کردیم و ماشین را نگه میداشتیم که عکس بگیریم... و راه برگشت که از کرمانشاه که رد شدیم دیگر همه چیز از چشم افتاده بود. انگار همه جا بیابان بود

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:51

به نام خدا دستم که روی دکمه های کیبورد می لغزد و اولین کلمه ها روی صفحه سفید پیش چشمم جان می گیرند، قطره چکانم را هم برمی دارم. یک طرف طلای هجده عیاری است که اسرار من است، خاطرات من است، آدم های دور و برم هستند با همه اخلاق های عجیبشان… و طرف دیگر نوشته ای است که دارد جان می گیرد و برای جان گرفتنش

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 19:37

به نام خدا شادی زنگ زده و از کنفرانس چندهفته بعد می گوید. قبل ترش که با هم درباره دکتری حرف می زدیم هم همین بود. او پر از شور و نشاط و انگیزه است و همه آینده جدی و حرفه ای اش را در این رشته تعریف کرده، من ولی همه کنفرانس ها و اساتید و همایش ها را فسیل های خاک گرفته ای می دانم که به هیچ کار عالم نم

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 19:37

صفحه بندی